|
|
عشق یک طرفه من
عاشقی در غربت
داستان واقعی عاشقانه خودم من اسمم پوریا ست من توی یک مجلس عروسی یک دختری رو دیدم اون شبیه دخترها نبود اون شبیه یک فرشته بود که دیده میشد و از اون وقت به بعد من یک عاشق بودم.اون آوازه اش توی تمام فامیل پیچیده بود اون دختر خیلی با ادب بود و معدلش همیشه 20 بود اون اصلا توی خط عشقو عشق بازی نبود .من توی 1سال با خودم کلانجار می رفتم که بهشبگم دوسش دارم ولی می رفتم جلوش زبونم بند می اومد.تا این که رفتم توی دورهی راهنمایی تا اون زمان نمی دونستم خونه شون کجا که یه روز وقتی سوار تاکسی بودم دیدمش که داره پیاده میره. ساعت رو دیدم و فردا ان روز همون ساعت بعده تعطیل شدن مدرسه رفتم دیدنش و خیلی خوشحال شدم بعد چند بار با خودم گفتم برم دنبالش و خونه شون رو پیدا کنم و رفتم دنبالش هر وقت که میرفتم یکی از دوستام سر راهم سبز میشد. بعد چند ماه گفتم برم بهش بگم که قلبی برات می تپه ولی نمیتونستم من هر روز بعد مدرسه میرفتم تو پارک چون اون همیشه از جلوی اون پارک رد میشود خلاصه عید شود و برای سیزده به در با هم رفتیم جنگل که اونجا هم نتونستم بهش بگم و مدرسه هم تمام شد و من 2 ماه کامل نتونستم ببینمش تا این که توی یکی از مجالس روزه خانی دیدمش و رفت تا یک ماه بعد که دوباره مدرسه شروع شد تا چند ماه اول نتونستم بهش بگم .
ادامه داستان عاشقانه خودم بعد از اون که باهاش صحبت کردم بعد یه ماه خبرش بهم رسید رفته به مادرش گفت.خوب من هم انتظار همچین کاری رو داشتم و می دونستم اون تو عشقو عشق بازی نیست. بعد از اون هفت ماه اصلا ندیدمش توی اون پارکی که قبلا می دیدمش تو کوچه های محلشون ولی فایده ای نداشت بعد چندمدت امتحانات ثلث اول اومد و من با اوفت معدل از ۶۵/۱۸ به ۲۰/۱۶ امتحانامو دادم .عید نزدیک و سر انجام عید سال ۱۳۹۱ امد.بعد از چند روز که از عید میگذره منه از همه چی بی خبر فهمیدم که مادرم اینها رو با چند خانواده دیگه دعوت کرد خونه خودمون . من هم که زیاد بدم نمی آمد گفتم چه میشه کرد بگذار بیان . اومدن خونمون من هم نمی دونستم چهکار کنم نشستم وست مجلس زنانه مادرم هم که یهم شک داشت دیگه کاملا فهمید الان همه خانواده ون میدونن .خلاصه عید تمام شد .بعد یه روز که از مدرسه می آمدم به خواهر ناتنی خودم گفتم فاطمه توی مدرسه شما هست گفت می خواهی باهاش رفیق بشی گفتم هیییییییییییی یه جورایی . آقا فردا میره پیشش بهش میگه بههههه سلام زن داداش خودم بعد کم کم همه دوست های خواهرم میدونن الان هم تما کلاسشون خبر دارن ولی هنوز خوشبختانه خود فاطمه نمی دونه که اون خواهرمه.بعد از چند وقت به خواهرم گفتم می تونی تاریخ تولدش رو برام بگیری گفت باشه رفت تاریخ تولدش رو گرفت. تولدش سیزده آبان ۱۳۷۸
داستان لیلی و مجنون در ادامه مطلب ادامه مطلب ... چه قدر سخته .به نام کسی که جدایی را آفرید تا قدر با هم بودن رو بدونیم. چه قدر سخته بعد چند سال تازه بفهمی دوست داشتنش دروغ بوده ولی باز بهت بگه دوستت دارم. خیلی سخته وقتی میخوابی مزه واقعی مرگو بچشی ولی صبح که چشماتو باز میکی می یبینی نمردی و باید یه روز دیگه رو با خاطره هاش شروع کنی. چه قدر سخته بهش دل ببندی ولی دلتو بشکونه تو هم میتونستی دلشو بشکونی ولی این کار و نکردی چون خیلی دوستش داشتی. خیلی سخته بزرگ ترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه. خیلی سخته که از ترس این که مردم بهت نخندنو فکر نکنن که دیونه ای نتونی دردو دلتو به کسی بگی. خیلی سخته که از مردم بشنوی که هیچ اهمیتی واسش نداشتی حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه. خیلی سخته که با شنیدن اسمش این قدر خوش حال میشدی که دوست داشتی داد بزنی ولی حالا با دیدنش هم چیزی جز عزاب نصیبت نمیشه چون اون دیگه واسه تو نیست . خیلی سخته بعدچند وقت که می بینیش اشک توچشمات حلقه بزنه ولی اشکات فقطواسه خودت مهم باشه. خیلی سخته این که جرعت هر کاری رو داشته باشی به امید این که کوه پشتته ولی وقتی بر میگری می بینی یه عمر به دره تکیه داده بودی. چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشق تو رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی بهت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفترت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده . چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی . چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوستش داری. چه قدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی .(گل من باغچه نو مبارک). عروسی عشقم عشقش دیونم کرده اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
یک عاشق باید .... صفات یک عاشق چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . داستان شیرین وفرهاد در ادامه مطلب.
ادامه مطلب ... عشق یک طرفه عاشقی در غربت
داستان واقعی عاشقانه خودم من اسمم پوریا ست من توی یک مجلس عروسی یک دختری رو دیدم اون شبیه دخترها نبود اون شبیه یک فرشته بود که دیده میشد و از اون وقت به بعد من یک عاشق بودم.اون آوازه اش توی تمام فامیل پیچیده بود اون دختر خیلی با ادب بود و معدلش همیشه 20 بود اون اصلا توی خط عشقو عشق بازی نبود .من توی 1سال با خودم کلانجار می رفتم که بهشبگم دوسش دارم ولی می رفتم جلوش زبونم بند می اومد.تا این که رفتم توی دورهی راهنمایی تا اون زمان نمی دونستم خونه شون کجا که یه روز وقتی سوار تاکسی بودم دیدمش که داره پیاده میره. ساعت رو دیدم و فردا ان روز همون ساعت بعده تعطیل شدن مدرسه رفتم دیدنش و خیلی خوشحال شدم بعد چند بار با خودم گفتم برم دنبالش و خونه شون رو پیدا کنم و رفتم دنبالش هر وقت که میرفتم یکی از دوستام سر راهم سبز میشد. بعد چند ماه گفتم برم بهش بگم که قلبی برات می تپه ولی نمیتونستم من هر روز بعد مدرسه میرفتم تو پارک چون اون همیشه از جلوی اون پارک رد میشود خلاصه عید شود و برای سیزده به در با هم رفتیم جنگل که اونجا هم نتونستم بهش بگم و مدرسه هم تمام شد و من 2 ماه کامل نتونستم ببینمش تا این که توی یکی از مجالس روزه خانی دیدمش و رفت تا یک ماه بعد که دوباره مدرسه شروع شد تا چند ماه اول نتونستم بهش بگم .
ادامه داستان عاشقانه خودم بعد از اون که باهاش صحبت کردم بعد یه ماه خبرش بهم رسید رفته به مادرش گفت.خوب من هم انتظار همچین کاری رو داشتم و می دونستم اون تو عشقو عشق بازی نیست. بعد از اون هفت ماه اصلا ندیدمش توی اون پارکی که قبلا می دیدمش تو کوچه های محلشون ولی فایده ای نداشت بعد چندمدت امتحانات ثلث اول اومد و من با اوفت معدل از ۶۵/۱۸ به ۲۰/۱۶ امتحانامو دادم .عید نزدیک و سر انجام عید سال ۱۳۹۱ امد.بعد از چند روز که از عید میگذره منه از همه چی بی خبر فهمیدم که مادرم اینها رو با چند خانواده دیگه دعوت کرد خونه خودمون . من هم که زیاد بدم نمی آمد گفتم چه میشه کرد بگذار بیان . اومدن خونمون من هم نمی دونستم چهکار کنم نشستم وست مجلس زنانه مادرم هم که یهم شک داشت دیگه کاملا فهمید الان همه خانواده ون میدونن .خلاصه عید تمام شد .بعد یه روز که از مدرسه می آمدم به خواهر ناتنی خودم گفتم فاطمه توی مدرسه شما هست گفت می خواهی باهاش رفیق بشی گفتم هیییییییییییی یه جورایی . آقا فردا میره پیشش بهش میگه بههههه سلام زن داداش خودم بعد کم کم همه دوست های خواهرم میدونن الان هم تما کلاسشون خبر دارن ولی هنوز خوشبختانه خود فاطمه نمی دونه که اون خواهرمه.بعد از چند وقت به خواهرم گفتم می تونی تاریخ تولدش رو برام بگیری گفت باشه رفت تاریخ تولدش رو گرفت. تولدش سیزده آبان ۱۳۷۸ عشق واقعی عشق باور نکردنی
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. روز بارونی روز بارونی کنار خیابون ایستاده بود استخدام شرایط استخدام یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
عشق داستان عاشقانه
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد… آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش. مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه. بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه” |
|