تبليغاتX
عاشقی در غربت




عشق یک طرفه من  

 

عاشقی در غربت

 

 داستان واقعی عاشقانه خودم

من اسمم پوریا ست من توی یک مجلس عروسی یک دختری رو دیدم اون شبیه دخترها نبود اون شبیه یک فرشته بود که دیده میشد و  از اون وقت به بعد من یک عاشق بودم.اون آوازه اش توی تمام فامیل پیچیده بود اون دختر خیلی با ادب بود و معدلش همیشه 20 بود اون اصلا توی خط عشقو عشق بازی نبود .من توی 1سال با خودم کلانجار می رفتم که بهشبگم دوسش دارم ولی می رفتم جلوش زبونم بند می اومد.تا این که رفتم توی دورهی راهنمایی تا اون زمان نمی دونستم خونه شون کجا که یه روز وقتی سوار تاکسی بودم دیدمش که داره پیاده میره.

ساعت رو دیدم و فردا ان روز همون ساعت بعده تعطیل شدن مدرسه رفتم دیدنش و خیلی خوشحال شدم بعد چند بار با خودم گفتم برم دنبالش و خونه شون رو پیدا کنم و رفتم دنبالش هر وقت که میرفتم یکی از دوستام سر راهم سبز میشد.

بعد چند ماه گفتم برم بهش بگم که قلبی برات می تپه ولی نمیتونستم من هر روز بعد مدرسه میرفتم تو پارک چون اون همیشه از جلوی اون پارک رد میشود خلاصه عید شود و برای سیزده به در با هم رفتیم جنگل که اونجا هم نتونستم بهش بگم و مدرسه هم تمام شد و من 2 ماه کامل نتونستم ببینمش تا این که توی یکی از مجالس روزه خانی دیدمش و رفت تا یک ماه بعد که دوباره مدرسه شروع شد تا چند ماه اول نتونستم بهش بگم .

  • ولی یه روز رفتم جلوش گفتم یه چیز بگم ناراحت نمیشی.گفت نه بگو من دوباره زبونم بند اومد گفتم هیچی بیخیال. بعد چند هفته (یعنی امروز یکشنبه 27 آذر۹۰) دوباره رفتم بهش گفتم که (اگه یکی بهت بگه دوستت داره عاشقته حاضره هر شرتی رو قبول کنه تا بهت برسه چی میگی گفت بستگی داره تازه اینها خیلی برام زوده گفتم من دوستت دارم گفت من نمیتونم گفتم من از درسم زدم چون فقط به تو فکر میکنم باز همونو تکرار کرد گفتم من دارم از درد عشق تو میمیرم گفتش این ها خیلی برای منو تو زوده برو برام دردسر درست نکن اینجا جلوی اداره پدرم هست برو .)

 

  •  
  •  
  •  

ادامه  داستان عاشقانه خودم

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

بعد از اون که باهاش صحبت کردم  بعد یه ماه خبرش بهم رسید رفته به مادرش گفت.خوب من هم انتظار همچین کاری رو داشتم و می دونستم اون تو عشقو عشق بازی نیست. بعد از اون هفت ماه اصلا ندیدمش توی اون پارکی که قبلا می دیدمش تو کوچه های محلشون ولی فایده ای نداشت بعد چندمدت امتحانات  ثلث اول اومد و من با اوفت معدل از ۶۵/۱۸ به ۲۰/۱۶ امتحانامو دادم .عید نزدیک و سر انجام عید سال ۱۳۹۱ امد.بعد از چند روز که از عید میگذره منه از همه چی بی خبر فهمیدم که مادرم اینها رو با چند خانواده دیگه دعوت کرد خونه خودمون . من هم که زیاد بدم نمی آمد گفتم چه میشه کرد بگذار بیان . اومدن خونمون من هم نمی دونستم چهکار کنم نشستم وست مجلس زنانه مادرم هم که یهم شک داشت دیگه کاملا فهمید الان همه خانواده ون میدونن .خلاصه عید تمام شد .بعد یه روز که از مدرسه می آمدم به خواهر ناتنی خودم گفتم فاطمه توی مدرسه شما هست گفت می خواهی باهاش رفیق بشی گفتم هیییییییییییی یه جورایی . آقا فردا میره پیشش بهش میگه بههههه سلام زن داداش خودم بعد کم کم  همه دوست های خواهرم میدونن الان هم تما کلاسشون خبر دارن ولی هنوز خوشبختانه خود فاطمه نمی دونه که اون خواهرمه.بعد از چند وقت به خواهرم گفتم می تونی تاریخ تولدش رو برام بگیری گفت باشه رفت تاریخ تولدش رو گرفت.

 تولدش   سیزده آبان  ۱۳۷۸

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

 

داستان لیلی و مجنون در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| جمعه 1390/04/17 | 11:16 قبل از ظهر | + | موضوع: |

چه قدر سخته  

.به نام کسی که جدایی را آفرید تا قدر با هم بودن رو بدونیم.

چه قدر سخته بعد چند سال تازه بفهمی دوست داشتنش دروغ بوده ولی باز بهت بگه دوستت دارم.

خیلی سخته وقتی میخوابی مزه واقعی مرگو بچشی ولی صبح که چشماتو باز میکی می یبینی نمردی و باید یه روز دیگه رو با خاطره هاش شروع کنی.

چه قدر سخته بهش دل ببندی ولی دلتو بشکونه تو هم میتونستی دلشو بشکونی ولی این کار و نکردی چون خیلی دوستش داشتی.

خیلی سخته بزرگ ترین آرزوت مرگ باشه ولی اون بتونه با یار تازه رسیدش خیلی راحت زندگی کنه.

خیلی سخته که از ترس این که مردم بهت نخندنو  فکر نکنن که دیونه ای نتونی دردو دلتو به کسی بگی.

خیلی سخته که از مردم بشنوی که هیچ اهمیتی واسش نداشتی حالا دیگه آرزوی نبودنتو میکنه.

خیلی سخته که با شنیدن اسمش این قدر خوش حال میشدی که دوست داشتی داد بزنی ولی حالا با دیدنش هم چیزی جز عزاب نصیبت نمیشه چون اون دیگه واسه تو نیست .

خیلی سخته بعدچند وقت که می بینیش اشک توچشمات حلقه بزنه ولی اشکات فقطواسه خودت مهم باشه.

خیلی سخته این که جرعت هر کاری رو داشته باشی به امید این که کوه پشتته ولی وقتی بر میگری می بینی یه عمر به دره تکیه داده بودی.

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشق تو رو ازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی بهت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفترت بشی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .

چه قدر سخته  تو خیالت ساعتها  باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی .

چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونهای اشک گونهاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز هم دوستش داری.

چه قدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی

.(گل من باغچه نو مبارک).
 
نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| یکشنبه 1390/10/18 | 6:48 بعد از ظهر | + | موضوع: |

عروسی عشقم  

عشقش دیونم کرده

اوايل حالش خوب بود ؛ نميدونم چرا يهو زد به سرش. حالش اصلا طبيعي نبود .همش بهم نگاه ميكرد و ميخنديد. به خودم گفتم : عجب غلطي كردم قبول كردم ها.... اما ديگه براي اين حرفا دير شده بود. بايد تا برگشتن اونا از عروسي پيشش ميموندم.
خوب يه جورائي اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن يهو ميزد به سرش و ديوونه ميشد ممكن بود همه چيزو به هم بريزه وكلي آبرو ريزي ميشد.
اونشب براي اينكه آرومش كنم سعي كردم بيشتر بش نزديك بشم وباش صحبت كنم. بعضي وقتا خوب بود ولي گاهي دوباره به هم ميريخت. يه بار بي مقدمه گفت : توهم از اون قرصها داري؟ قبل از اينكه چيزي بگم گفت : وقتي از اونا ميخورم حالم خيلي خوب ميشه . انگار دارم رو ابرا راه ميرم....روي ابرا كسي بهم نميگه ديوونه...! بعد با بغض پرسيد تو هم فكر ميكني من ديوونه ام؟؟؟ ... اما اون از من ديوونه تره . بعد بلند خنديد وگفت : آخه به من ميگفت دوستت دارم . اما با يكي ديگه عروسي كرد و بعد آروم گفت : امشبم عروسيشه....
 

نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| یکشنبه 1390/10/18 | 6:43 بعد از ظهر | + | موضوع: |

یک عاشق باید ....  

صفات یک عاشق

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

داستان  شیرین وفرهاد در ادامه مطلب.


ادامه مطلب ...
نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| یکشنبه 1390/10/11 | 0:0 قبل از ظهر | + | موضوع: |

عشق یک طرفه  

 

عاشقی در غربت

 

 داستان واقعی عاشقانه خودم

من اسمم پوریا ست من توی یک مجلس عروسی یک دختری رو دیدم اون شبیه دخترها نبود اون شبیه یک فرشته بود که دیده میشد و  از اون وقت به بعد من یک عاشق بودم.اون آوازه اش توی تمام فامیل پیچیده بود اون دختر خیلی با ادب بود و معدلش همیشه 20 بود اون اصلا توی خط عشقو عشق بازی نبود .من توی 1سال با خودم کلانجار می رفتم که بهشبگم دوسش دارم ولی می رفتم جلوش زبونم بند می اومد.تا این که رفتم توی دورهی راهنمایی تا اون زمان نمی دونستم خونه شون کجا که یه روز وقتی سوار تاکسی بودم دیدمش که داره پیاده میره.

ساعت رو دیدم و فردا ان روز همون ساعت بعده تعطیل شدن مدرسه رفتم دیدنش و خیلی خوشحال شدم بعد چند بار با خودم گفتم برم دنبالش و خونه شون رو پیدا کنم و رفتم دنبالش هر وقت که میرفتم یکی از دوستام سر راهم سبز میشد.

بعد چند ماه گفتم برم بهش بگم که قلبی برات می تپه ولی نمیتونستم من هر روز بعد مدرسه میرفتم تو پارک چون اون همیشه از جلوی اون پارک رد میشود خلاصه عید شود و برای سیزده به در با هم رفتیم جنگل که اونجا هم نتونستم بهش بگم و مدرسه هم تمام شد و من 2 ماه کامل نتونستم ببینمش تا این که توی یکی از مجالس روزه خانی دیدمش و رفت تا یک ماه بعد که دوباره مدرسه شروع شد تا چند ماه اول نتونستم بهش بگم .

  • ولی یه روز رفتم جلوش گفتم یه چیز بگم ناراحت نمیشی.گفت نه بگو من دوباره زبونم بند اومد گفتم هیچی بیخیال. بعد چند هفته (یعنی امروز یکشنبه 27 آذر۹۰) دوباره رفتم بهش گفتم که (اگه یکی بهت بگه دوستت داره عاشقته حاضره هر شرتی رو قبول کنه تا بهت برسه چی میگی گفت بستگی داره تازه اینها خیلی برام زوده گفتم من دوستت دارم گفت من نمیتونم گفتم من از درسم زدم چون فقط به تو فکر میکنم باز همونو تکرار کرد گفتم من دارم از درد عشق تو میمیرم گفتش این ها خیلی برای منو تو زوده برو برام دردسر درست نکن اینجا جلوی اداره پدرم هست برو .)

 

  •  
  •  
  •  

ادامه  داستان عاشقانه خودم

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  

بعد از اون که باهاش صحبت کردم  بعد یه ماه خبرش بهم رسید رفته به مادرش گفت.خوب من هم انتظار همچین کاری رو داشتم و می دونستم اون تو عشقو عشق بازی نیست. بعد از اون هفت ماه اصلا ندیدمش توی اون پارکی که قبلا می دیدمش تو کوچه های محلشون ولی فایده ای نداشت بعد چندمدت امتحانات  ثلث اول اومد و من با اوفت معدل از ۶۵/۱۸ به ۲۰/۱۶ امتحانامو دادم .عید نزدیک و سر انجام عید سال ۱۳۹۱ امد.بعد از چند روز که از عید میگذره منه از همه چی بی خبر فهمیدم که مادرم اینها رو با چند خانواده دیگه دعوت کرد خونه خودمون . من هم که زیاد بدم نمی آمد گفتم چه میشه کرد بگذار بیان . اومدن خونمون من هم نمی دونستم چهکار کنم نشستم وست مجلس زنانه مادرم هم که یهم شک داشت دیگه کاملا فهمید الان همه خانواده ون میدونن .خلاصه عید تمام شد .بعد یه روز که از مدرسه می آمدم به خواهر ناتنی خودم گفتم فاطمه توی مدرسه شما هست گفت می خواهی باهاش رفیق بشی گفتم هیییییییییییی یه جورایی . آقا فردا میره پیشش بهش میگه بههههه سلام زن داداش خودم بعد کم کم  همه دوست های خواهرم میدونن الان هم تما کلاسشون خبر دارن ولی هنوز خوشبختانه خود فاطمه نمی دونه که اون خواهرمه.بعد از چند وقت به خواهرم گفتم می تونی تاریخ تولدش رو برام بگیری گفت باشه رفت تاریخ تولدش رو گرفت.

 تولدش   سیزده آبان  ۱۳۷۸

فونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| یکشنبه 1390/09/27 | 1:49 بعد از ظهر | + | موضوع: |

عشق واقعی  

عشق باور نکردنی

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| شنبه 1390/07/09 | 5:34 بعد از ظهر | + | موضوع: |

روز بارونی  

روز بارونی

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو  موهای مشکیش آشفته و شونه نشده  روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟  می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
 نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی  کارا رو خراب می کرد ،
 توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ،
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
 بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
 نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
 عاشقی کنم براش ،
 میگفت : بهت نیاز دارم ...
ساکت می موندم ،
 میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام ...
اما نرفتم ،
 زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
 شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر،  منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
 چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
 آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
 و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .
صدا توی گلوم شکست ...  
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه ..
یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...

نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| جمعه 1390/04/24 | 5:0 بعد از ظهر | + | موضوع: |

استخدام  

شرایط استخدام

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید...
قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.
شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

 

نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| چهارشنبه 1390/04/22 | 2:51 بعد از ظهر | + | موضوع: |

عشق  

داستان عاشقانه

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”

نوشته ای از یك عاشق به نام :پوریا| چهارشنبه 1390/04/22 | 2:34 بعد از ظهر | + | موضوع: |